دختر نازم... دختر عزیزم...الان که دارم برات مینویسم تو مهمون دلم نیستی...یه فرشته ای...فرشته ای که شایدم هیچوقت تو دلم نیای...ولی حست میکنم مامان...آرامش دارم... مامانم سنم کمه...ولی یه دنیا حس مادرانه دارم...مینویسم برات که وقتی خدا اجازه داد...وقتی دنیا اومدی...وقتی بزرگ شدی بیای و بخونیش... مینویسم از روزای تلخم...از اتفاقا...میخوام از الان سنگ صبورم باشی مادر... بابایی بفهمه دعوام میکنه...خودت بهتر میدونی...شاید بیشتر بشناسیش...خوشش نمیاد با کسی جز خودش درد و دل کنم...ولی تو عزیزدلمی...فرق داری باهمه... واسه مامان دعا کن...خیلی مشکل دارم عشقه من...دعام کن نازنینم... ...